![]() |
![]() |
|
| آزاد ، رها ، راحت مثل یک ... |
|
سلام توی این زمونه ای که همه یکیو انتخاب کردن که به جاش باشن منم می خوام یه دیوونه باشم البته اگر منو قابل بدونند و اجازه بدن وارد دنیای قشنگشون بشم می خوام بشم یه دیوونه ی تمام عیار خوش تیپ خوش پوش با کلاس چی دارم می گم دیوونگی که دیگه این حرفا توش نیست تظاهر نداره دروغ نداره ریا نداره چیزایی که ادمای سالم با داشتن یه عقل دارن تحملشون می کنن اما یه دیوونه با نداشتن اون از بقیه ی چیزای زشتش ازاده اره می خوام دیوونه باشم که از بند این چیزای به ظاهر قشنگ رها بشم کمکم کنید انسان بودن عاقل بودن ظرفیت می خواد حتی اگه خودتم اخرش باشی تحمل ادمای دیگه ظرفیت می خوادمی خواهم دیوانه باشم ... آزاد ٬ رها ٬ راحت مثل یک
توی قفسم نشسته بودم با همه ی قفس های دیگه فرق می کنه به جای میله دیوار داره بدون هیچ فضای باز البته یه چیزی شبیه پنجره داره به من گفتن اینجا هر کاری دوست داری بکندلت هم گرفت تنگ شد پنجره رو باز کن برو بیرون گشتی بزن حال و هوات عوض بشه پنجره باز بود من هم کنارش نشسته بودم نسیم قشنگی می اومد توی رویای خودم بودم دیدم یه مرد داره داد می زنه اولش گوش ندادم ولی حرفی زد که یک ان از رویا اومدم بیرون مرد داد زد :پسر مگه دیوونه شدی پسر داد زد :اره می خوام دیوونه باشم عاقل بودم چی بهم رسید به جز اینکه نامردی و بی وفایی دیدم بابا شما بگو می خوام ازاد باشم دیگه نمی خوام دروغ بگم کاری که دیوونه ها می کنن کجا دیدید یه دیوونه دروغ بگه سر دوستش کلاه بذاره پولای مردم رو بخوره اگر شما دیدید من ندیدیدم به شرفم قسم ندیدیم اونا از انسان ترند پس بابا می خوام دیوونه باشم ... آزاد٬ رها ٬ راحت مثل یک
لب پنجره نشسته بودم می خواستم پر بگیرم که در قفس باز شد سرم را به طرف در برگردوندم دیوونه ایستاده بود و نگام می کرد بهش لبخند زدم اما وقتی خوب نگاش کردم دیدم چشماش پر اشکه از لب پنجره پریدم پائین جلوش ایستادم اشکش از گوشه ی چشمش پائین اومد نذاشتم زیاد روی صورتش بمونه سریع با انگشتم پاکش کردم دستش و گرفتم و دوتایی با هم نشستیم روی زمین نمی خواست چیزی بگه فقط نگاه می کرد و بعد از چند لحظه چشماش می شد یه کاسه اب دوست نداشتم سکوت قشنگی رو که بینمون حاکم شد بود بشکنم اما دلم طاقت نیورد :دیوونه چیزی شده؟ اما اون پر طاقت تر از این حرفت بود سکوت خودش را نشکست سرش را به علامت نفی تکون داد ،می دونستم ناراحت از حرکاتش معلوم بود بلند شدم و رفتم کنار پنجره یکدفعه گفت:قفس !جان قفس؟ امروز دلم گرفته تو دیگه چرا یاد قدیما افتادم کدوم قدیما همون قدیما که تو کوچه بچه ها بازی می کردن اما منو راه نمی دادن ولی دختر همسایه هم با هاشون بازی نمی کرد می اومد پپیش من می شست یاد اون موقع که رفتم پیشش بهش گفتم می شه زن من بشی اون گفت نمی ذارن من گفتم اگه تو بخواهی می ذارن گفت نه نمی ذارن بعد من گریه کردم اونم مثل تو اروم اشکامو پاک کرد ،قفس !جان قفس؟ دنیای شماها خیلی بده اما این دنیای تو هم هست نه قفس تو دنیای ما نه معنی نداره ،همه چی انقدر خوبه که نه معنی نداره دیوونه تو غم داری یه دفعه داد زد بلند بلند کی این غم و تو دل من گذاشته شماها شما به ظاهر عاقلا همیشه بدید همیشه ی همیشه می خواهم دیوانه باشم ...آ زاد،رها،راحت مثل یک۱۵.۴.۸۶
لالالا گلم باشی ،تو مونس دلم باشی .تو رختخواب بودم و داشتم با صدای بلند لالایی دوران بچگی رو می خوندم .به نظرتون بچه که بودیم با قصه و لالایی گولمون می زدن تا بخوابیم یا به خاطر خودمون بود اگر رهامون می کردن خودمون خوابمون نمی برد همیشه باید دروغ بگن که یه شنل قرمزی وجود داره،یه گرگی که حرف می زنه و می شه جای مادر بزرگ،غول وجود داره هم غول بد که ادما ازش بترسن هم غول چراغ جادو که ارزو براورده کنهاگر یکی وسطای راه زندگیش یه غول چراغ جادو خواست چی؟ از همون اول بهمون دروغ گفتن،پس تقصیر ما بچه ها نیست که بعضی موقع ها کم می آریم...داشتم به این چیزا فکر می کردم که آخرش منتهی می شد به اینکه از همون اول بهتره که دیوونه باشیم از همون بچگی .حلال زاده بود یه دفعه پرید تو قفس اصلا نفهمیدم چه جور وارد شده بود دیدم هم غمگین هم خوشحال .به بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم:ــ اتفاقی افتاده؟ــ راستش یه خواب دیدم ــ خیر باشه ــ امیدوارم ــ تعریف کن ببینم چی بوده با ناراحتی تمام گفت ــ خواب دیدم عاقل شدم جا خوردم ــ خب اینکه ناراحتی نداره انقدر خشمگینانه نگاهم کرد که یه آن جا خوردم ــ ولی خوشحالم ــ از بابت؟ ــ بابت اینکه فقط یه خواب بوده یه خواب ساده که امیدوارم هیچ وقت تعبیر نشهبعدشم آروم از اتاق رفت بیرون با خودم گفتم ما عاقلا چقدر بدبختیم که حتی دیوونه ها هم نمی خوان وارد دنیای ما بشن منم دوست دارم ...می خواهم دیوانه باشم ... آزاد ٬ رها ٬راحت مثل یک ۸۶.۵.۶ پ .ن:این حرفها فقط نظر منه و امیدوارم به کسی برنخوره
به قد و قواره ام نگاه کردم وای خدا چرا اینقدر کوچک شده بودم حتی یک صدم الان هم نبودم روی یه جای سفت و محکم بودم که پاهام از سفتی اونجا درد گرفته بودبا اینکه کوچیک شده بودم اما احساس می کردم وزنم خیلی زیاد شده منی که از جنس فولادم و اهن روی این جسم سخت که مثل سنگ بود احساس می کردم هیچم چشمام رو روی هم گذاشتم تا به خاطر بیارم قبل از اینجا کجا بودم ؟ !!!چیزی به خاطرم نیومد فقط یادم اومد که تو قفس بودم، همین و بس وقتی چشمام روی هم رفت احساس کردم دارم منتقل می شم به یه جای دیگه ...انگاری به مقصد رسیده بودم چشمام رو باز کردم باور نمی کردم یه جایی بود توی ابرها و احساس بی وزنی می کردم . . . . . دوست داشتم بینم این دو تا جا کجاست؟ !!!این همه تفاوت فقط در عرض ۱۰ ثانیه یا حتی کم تر با این ارزو چشمام و بستم باز که کردم اول یه انسان و دیدم داشت زبون بازی می کرد عاقل بود دوباره چشمامو بستم . . . یه انسان دیدم که لباسهای یه دیوونه تنش بود ...می خواهم دیوانه باشم ... آزاد ٬ رها ٬ راحت مثل یک ۸۶.۵.۲۴ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 6:53 توسط قفس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حدودا ً دو سال پیش اینجا رو درست کردم ... اون موقع هویتم معلوم نبودم ... اما خب معلوم شد دخملم ...
دوباره نوشته هامو برگردوندم سر جای اولشون بعد دوسال ... همین دیگه :) |
| پیوندها |
|
راه بارون (عزیز دلم ) هوا بس ناجوانمردانه سرد است و خداوند عشق را آفرید تا زندگی کنیم ... تراژدی حیات |
|
RSS
|